خدایا کمکم کن تا قوی باشم !
و بپذیرم و تحمل کنم سختیه دوری را و غربت را و غریبی را و جدایی را و دلتنگی را نیز …
نمیخواهم “بیهوده امیدوار “ باشم میخواهم “باهوده امیددار “بمانم …که می توانم بپذیرم...
.p.sمیگن یکی از کرایتریا های اسکیزوفرنیا " neologia “است به معنی “خلق کلمات جدید …"
بد نیست بقیهٔ“ کرایتریاهارو هم توخودم یه چکی بکنم ...نه؟؟؟هرچی باشه امتحان خودش یه stressor !
ماه من غصه چرا ؟؟؟
آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟؟
تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند
ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز ...
او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد
ماه من...
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی "خوشبختی"، بودن اندوه است
اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ،میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند،
که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز...
می گه: نگفتم که میخوام برم "دور دور" IQ ! گفتم میخوام برم "دوره همی"...
می پرسم:خوب اونوقت این دو تا که می گی یعنی چه؟
میگه:بابا تو هم وقت کردی یکم ویندوزتو up date کن...و ادامه میده ... "دوره همی" یه جور پارتیه اما تعدادمون کمتره. مثلا یه ۷،۸ تا...ولی "دور دور" یعنی ماشین سواری کف شهر!
می پرسم:اونوقت دوره هم جمع می شید چه میکنید؟
میگه:شوخی،مزه،خنده، بطری بازی....
می پرسم:این آخری که گفتی یعنی چه؟
میگه: خفن فسیلی جون من !یه جور بازیه. توش یه حقیقت داریم،یه جرات ...
خلاصه شروع می کنه بازیرو توضیح دادن که البته چیز زیادی دستگیرم نمی شه....
می پرسم:راستی بالاخره رفتی دفترچه کنکورت رو بگیری؟
نگاهی عاقل اندر سفیه بم میندازه و می گه: دیر نمی شه،وقت هست..
چیزی برا گفتن بش ندارم...فقط نگاهش میکنم...
نمی دونم من عوض نشدم؟، اونا عوض شدن ؟یا زمونه؟یا هر سه؟
یاد یکی از دوستا م می افتم که می گه: مثل نظریه "تکامل طبیعی" داروینه...دست من و تو نیست. دست موتاسیون هاست که چه بخوای چه نخوای با مرور زمان رخ می ده...
.....نمیدونم....شاید....
با خودم فکر میکنم،فقط خدا کنه اگه تکامل طبیعیه، فلسفه موتاسیون ها، کمک به "بهتر زیستن" انسان ها باشه...
.
ناراحتی ما از سایر انسان ها زمانی است که حس می کنیم حقی از ما پایمال شده یا انتظاری بی پاسخ مانده... "حق" همان انتظاری است که از طرف مقابل داریم و "نا حقی" همان انتظار برآورده نشده ،که این حقوق به واسطهٔ منطق و احساسات ما اعتبار می یابند. "حقوق منطقی" با قوانین اجتماعی،اقتصادی و... مقبولیت عام می یابند و عدم تعهد به آنها مجازات کیفری به همراه دارد. "حقوق احساسی" انتظاراتی است در گستره ی احساسات مابه طرف مقابل، که آنها را خواستاریم یا از ما خواهانند. و مرز این گستره محبت است و پهناورترین عرصهٔ آن است:"عشق"... بقای این گستره به "برآورده کردن انتظار" هم وزن و هم سنگ با "برآورده شدن آن"وابسته است... که این تبادل و تعامل مرزهایش را فراخ مینماید. "ناراحت میشویم" اگر برآورده نکنند... و "ناراحت می شوند" اگر برآورده نکنیم... در این میان مفاهیمی دیگر نیز تجلی می یابد که از آن جمله است: "از خود گذشتگی" که همان برآورده کردن است بدون انتظار برآورده شدن... و "بخشش" که فراموش کردن برآورده نشده ها ست... حضور این مفاهیم در گستره عشق حیاتیست،زیرا ترازوی این مبادلات هیچ گاه عاری از نقص نیست چراکه انسان جایزالخطاست...."
به کدامین نشان بزرگ شده ام؟
اینکه دیگر روی انگشتهای پاهایم برنمی خیزم تا از سوراخ در بستهٔ اتاق به درون آن بنگرم؟
اینکه دیگر پیشانیم را در هوای سرد بارانی به پنجره نمی چسبانم تا روی آن "ها" کرده و بر بخار شیشه شکل گلی را نقاشی کنم؟
اینکه دیگر با شوق از پایین سرسره ای که دقیقهٔ پیش از آن سر خورده ا م ،به طرف پلههای آن نمی دوم تا طعم خوش سریدن را بار دیگر احساس نمایم؟
اینکه دیگر معلمم به ازای هر ۵ بیست املا به من کارت آفرین نمی دهد؟
به کدامین نشان بزرگ شده ام؟
بزرگ شده ام چون اکنون می دانم، "هوا بس ناجونمردانه سرد است"...؟
یا این که میدانم ،آزادی هم "زندان"،
حق هم "ناحق"،
و حیات هم،"کشتن" دارد؟
.....اگر به این نشانگان بزرگ شده ام....
پس میخواهم هم چنان کودک بمانم....
زندگی همش یه "خنده س"،
وقتی خوشحالی یه "قهقهه"،
وقتی ناراحتی یه "لبخند تلخ"،
و یه "پوز خند"، وقتی میخواد بهت بگه هنوز به قدر کافی تجربه نداری....
می گه:بش اعتقاد ندارم...
می گم:داری،کشفش کن!
می گه:داشتن یا نداشتنش فرقی به حال و روزم نداره...
می گم:داره.درکش کن!
درک....؟
کشف....؟
یعنی اثبات تو اینقدر سخته؟؟؟
نه.......!
می گم:اصلا نه مکاشفه! نه مراقبه !بیا و به ندای قلبت گوش کن،هرچی اون میگه،همون درسته.....
در ده ویرانه ی تو گنج نهان است ز هو
هین ده ویران تو را نیز به بغداد مده
غیر خدا نیست کسی در دو جهان همنفسی
هر چه وجود است تو را جز که به ایجاد مده
....دلم میخواد "قطره"بودم.....
وقتی رو جایی میشستم،خودم را با محیط اطرافم وفق میدادم،
پهن تر یا جمع تر...
اما...
همچنان یه قطرهٔ کوچیک و شفاف، با سطح خارجی یکدست و یکنواخت می موندم!
چون...
....."کشش سطحی" داشتم.
نمیدونم فلسفهی این:کشش سطحی"چیه؟
...."همبستگی ملکولهای سطح خارجی قطره س"
یا...
...."جاذبهٔ درونی هسته ش"؟
...دلم میخواد"قطره"بودم....
